هفته پنجم

هشت روز گذشت، حال و هوام هر روز عوض میشه، از قدیم ندیمها تهوع نشانه اصلی بارداری بود که من ندارم، البته معده ام میسوزه و کمکی نشانه تهوع دارم اما فقط در حد نشانه است و به عمل نرسیده.
امروز کتاب خرمگس رو تموم کردم ، جالبترین کتابی بود که تو این چند ماه خونده بودم، البته خیلی تاثیرگذار هم بود، داستان مبارزی که فرزند نامشروع یک اسقف کاتولیک بوده و بعد از فهمیدن این داستان زندگیش متحول شده، البته روند اصلی داستان در مورد مبارزات این فرد برای آزادی ایتالیا بوده و در همین راه .... بقیه داستان رو خودت بخون، تو کتابخونه میتونی پیداش کنی.
امشب میخوایم بریم ختنه سورون سام کوچولو، سام نوه خاله مادرشوهرمه و تو این چند ماهه اول زندگی بیماری سختی رو پشت سر گذاشته و حالا حالش خوبه. من و بابایی دیشب رفتیم و برای سام هدیه خریدیم، یک کتاب آموزشی 6 تا 9 ماهگی و یک لاکپشت قشنگ، امیدوارم خوشش بیاد. من عاشق چشمهاش شدم، عکس هاشو میزارم که بعدا ببینی.
مامانی من، هنوز نمیدونم که بهت بگم دخترم یا پسرم، راستش یرام مهم نیست که کدومش هستی، استرس سونوگرافی پس فردا کلافه ام میکنه، فقط سالم باش عزیز دلم.


هفته پنجم
